قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

594

تاريخ الفي ( فارسى )

مقتول گرداند . امير المؤمنين فرمود : اراك اللّه ان تقتل بهذا السّيف و انّك شرّ الخلق . يعنى : مىنمايد خداى سبحانه و تعالى تو را كه به همين شمشير كشته شوى و حال آنكه تو بدترين خلق خدايى . بعد از آن روى به امام حسن آورد و فرمود : اى فرزند او را نگاهدار ، امّا آزار بر وى روا مدار و تشنه و گرسنه‌اش مگذار ، قيدش مكن و غُل بر گردنش منه ، مادام كه من در مرض باشم . پس اگر به صحّت برخيزم حقّ من است ؛ اگر خواهم درگذرم و اگر خواهم انتقام ستانم ، و اگر بميرم حقّ از آن تست . تو يك ضربت بر وى بزن كه او مرا زياده از يك زخم نزده است . آنگاه شاه ولايت‌پناه را بر گليمى خوابانيده به خانه بردند . اولاد امجاد و بنات مكرّمات و زوجات طاهرات كه آن حضرت را بدان حالت مشاهده كردند فرياد و زارى و ناله و بيقرارى به اوج فلك زنگارى رسانيدند و جيب شكيبايى به دست اضطراب چاك زده مضمون اين مقال بر زبان [ 81 ب ] حال مىگذرانيدند : شعلهء آتش هجران تو جان مىسوزد * در فراق تو دل پير و جوان مىسوزد اين چه درد است كز او خون جگر مىريزد * وين چه سوز است كزو جان جهان مىسوزد در فضائل اهل بيت مذكور است كه چون على ، عليه السّلام ، زخمدار شد فرمود : اين آخر بلاى من است در دنيا اگر چه من هرگز از بلايى و ابتلايى خالى نبودم . در خردى طفلى را چشم درد مىكرد . خواستند كه دارو در چشمش كنند . مىگريست و فرياد مىكرد كه اوّلا در چشم على دارو كنيد تا من بگذارم كه دارو در چشم من كنيد . مرا مىخوابانيدند و دارو در چشم من مىانداختند . در عهد رسول ، صلّى اللّه عليه و آله ، هرشدّتى و محنتى كه پيش مىآمدى من جان خود را هدف تير بلا مىساختم و از براى خلاصى آن حضرت خود را در مهلكه مىانداختم تا رسول خداى سبحانه و تعالى از من راضى به جوار رحمت حقّ پيوست و من در حالت ذوق و فرح و زمان اندوه و ترح از رسول ، صلّى اللّه عليه و آله ، جدا نبودم و هرگاه كه عرض دعوات و رفع حاجات به حضرت رفيع الدرجات كردى آمين مىگفتم . القصّه ؛ چون امير المؤمنين را به خانه بردند ساعت بساعت ضعف آن حضرت روى به ازدياد مىنهاد تا شب بيستم ماه رمضان آمد . در آن شب امير المؤمنين على ، عليه السّلام ، در روى فرزندان خود نگريست و به زارى تمام بگريست . ام كلثوم ، رضى اللّه عنها ، پرسيد : اى پدر بزرگوار عاليمقدار سبب اين گريه چيست ؟ فرمود : اى فرزند دلبند ، چون نگريم ؟ بيش از يك شب از ايّام حيات من باقى نيست و ديدهء من به ديدار جگرگوشگان خود جز در قيامت ملاقى نى . ام كلثوم ، رضى اللّه عنها ، از شنيدن اين سخن فرياد برآورد و بر يتيمى و غريبى خود نوحه و زارى مىنمود .